خرید بک لینک

درباره سایت

همه چیز از سرتاسر وب

از عزیزانی که دوست دارن در این سایت نویسنده باشن از قسمت تماس با ما اعلام کنن ضمنا برای ساخت اکانت نام ونام خانوادگی/نام کاربری/پسورد وایمیل مورد نظز خودشون رو ارسال کنند برای دریافت مطالب جدید سایت در خبر نامه عضو شوید.

امکانات وب

     پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..

     پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..

      پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..

      پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه  گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است

برچسب: عشق حقیقی, نویسنده: amir تاريخ: پنجشنبه 3 مرداد 1392 ساعت: 19:17

صفحه بندی